ادعای جدایی دین از سیاست
در گذشته صوفیان مردم را با ادعای عدم دخالت در سیاست یا بی‌‌تفاوتی در امور سیاسی به خود جذب می‌کردند و به ترویج این ادعا می‌پرداختند. در حالی که تاریخ ۱۵۰ سال اخیر این جریان از مراودات با حکومت پهلوی تا حضور فعال در اغتشاشات ایران چیزی خلاف این ادعا را نشان می‌دهد.

جریان تصوف در مکتوبات خود به جدایی دین از سیاست به‌عنوان یک اعتقاد اذعان داشته‌اند؛ به عنوان مثال یکی از سرفصل‌های رساله رفع شبهات از آقای رضا علی ‌شاه قطب فرقه نعمت‌اللهی، این است علت عدم دخالت فقرا (صوفیه) در سیاست چیست؟ وی معتقد است که بزرگان سلسله یعنی اقطاب فرقه‌های صوفی خود را از دخالت در مسائل اجتماعی که سیاست نیز از جمله این امور است، دور نگه می‌داشتند و معتقدند که این دستور ملاسلطان مؤسس فرقه صوفیه گنابادیه بوده و این امر سیاست در قلمرو شریعت است و باید از مرجع تقلید دستور گرفت.

در کتاب «پند صالح» یکی از پرتیراژترین کتاب‌های فرقه صوفیه از محمدحسن علی شاه از اقطاب این فرقه نیز به این موضوع اشاره شده است. وی در قالب نصیحت و یک دستور کلی به دراویش متصوفه نوشته است: «به کار خود بپردازید و در سیاست دخالت نکنید که مبادا آلت دست و بهانه اجرای مقاصد دیگران شوید.»

در صفحه ی ۱۳۵ کتاب رفع شبهات از قول سلطان حسین تابنده آمده است: سیاست مصطلح امروز که لازمه آن دروغ، تفنین، نقض، ظلم، آزار و اذیت باشد، باید از آن دوری کرد. همان طوری که مستحضر هستید، ایشان به نحوی فقرا را به دخالت نکردن در امور سیاسی دستور می‌دهند و سیاست مصطلح را دروغ و دغل می‌پندارند.

سلطان حسین تابنده در صفحه ی ۲۱۲ کتاب «یادداشت‌هایی از سفر به ممالک اسلامی» که ماحصل سفر او به سرزمین‌های اسلامی است در گفتگو با سیدالبکری یکی از اقطاب و بزرگان صوفی مصر که رئیس صوفیان اهل سنت و عهده دار امور سیاسی اجتماعی مذهبی و طریقتی صوفیان آن کشور بوده است در این‌باره چنین می‌گوید:

«به او گفتم ولی بزرگان ما [صوفیان] در امور سیاسی دخالت نمی‌کنند و اصلاً وارد سیاست نمی‌شوند حتی در انتخابات نیز دخالت نمی‌کنند و تشکیلات ظاهری اداری هم ندارند و اجتماعات آن‌ها فقط مذهبی است.»

هبت‌الله جذبی در کتاب «رساله باب ولایت و راه هدایت» که آن را انتشارات حقیقت در زمستان ۱۳۸۱ منتشر کرده است می‌نویسد: «پیروان این فرقه اجازه ندارند، در سیاست دخالت کنند. البته مشاغل دولتی جزو کسب و کار است یا در احزاب و دسته‌جات حزبی وارد گردند و در مجالس خودی هم هیچ گونه مذاکرات سیاسی نباید بشود؛ بلکه در آن مجامع از امور مادی و دنیوی هم صحبت نشود و فقط از مباحث ذکر و یاد خدا صحبت به میان آید.»

علی تابنده (محبوب علی‌شاه( نیز در صفحه ۱۵۸ کتابی با عنوان «خورشید تابنده» می‌نویسد: «اصولاً طریقه فقر و درویشی ماهیتاً ربطی به سیاست ندارد و وظیفه محوله‌اش اصلاح نفس و تهذیب باطن است و لذا نباید آن را در زمره احزاب و گروه‌های سیاسی وارد کرد.

نورعلی تابنده نیز همین تأکیدات را دارد و در صفحه ۲۰ شماره شانزدهم کتابچه «مکاتیب عرفانی» آورده است: «در مورد دخالت در سیاست از من سؤال کردند و در اعلامیه‌ای که به تاریخ ۷ رمضان ۱۴۱۷ نوشته شده و همچنین در نامه‌های بعدی هم گفته شده که درویش در سیاست دخالت نمی‌کند و نظر ندارد.» وی سپس ادامه می‌دهد: «از من راجع به مسائل سیاسی و اجتماعی سؤال نکنید چون من [فقط] راجع به مسائل طریقتی نظر می‌دهم.»

این موارد و صدها مورد دیگر در آثار صوفیه در تعارض با رفتار سیاسی در سیره انبیا و اهل‌بیت (علیهم السلام) است. در زیارت جامعه کبیره صراحتاً درباره اهل‌بیت آمده است: «و ساسه العباد» این‌ها سیاستمدارانی متعبد بودند؛ یعنی جمع بین سیاست و عبادت و بندگی خدا پس انسان هم می‌تواند عبادت فردی خود را داشته باشد و هم روحیه بندگی خدا را به سطح اجتماع بکشاند.

حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید: «و کونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً»؛ پیوسته دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید. (نهج البلاغه نامه ۴۷)

رهبر معظم انقلاب در توضیح این حدیث می‌فرمایند: «خصم ظالم باشید. «خصم»، غیر از «دشمن» است یک وقت کسی دشمن ظالم است؛ یعنی از ظالم بدش می‌آید و دشمن اوست. این کافی نیست؛ «خصم او باش»، یعنی مدعی‌اش باش. خصم یعنی «دشمنی که مدعی است»، «دشمنی که گریبان ظالم را می‌گیرد و او را رها نمی‌کند.

بشریت بعد از امیرالمؤمنین (علیه السلام) تا امروز به سبب نگرفتن گریبان ستمکاران بدبخت و روسیاه شد. اگر دست‌های با ایمان گریبان ظالمان و ستمکاران را می‌گرفتند، ظلم در دنیا این قدر پیش نمی‌رفت؛ بلکه از بن برمی‌افتاد.» (بیانات رهبر معظم انقلاب در خطبه های نماز جمعه، ۱۳۷۲/۱۲/۱۳)

یا همان طور که در زیارت عاشورا می‌خوانیم: «إِنِّی سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُمْ وَ وَلِیّ لِمَنْ وَالأَکُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاکُمْ» به معنی اینکه من مسالمت دارم با هر که با شما مسالمت دارد و در صلح است و در جنگ و مخالفتم با هر کس که با شما در جنگ است.

دوستی با دوستان خدا و نه‌تنها دشمنی بلکه جنگیدن با دشمنان خدا چگونه اتفاق می‌افتد؟ یعنی وقتی انسان می‌بیند که دین خدا توسط دشمنان از بین می‌رود به تکلیف می‌رسد که با دشمنان دین خدا بجنگد؛ مانند حرکتی که امام حسین (علیه السلام) انجام دادند.

همچنین امام صادق (علیه السلام) فرموده‌اند: «العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس» کسی که آگاه به زمانش یعنی آگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی باشد، شبهات به او هجوم نمی‌آورد و در هنگام تصمیم‌گیری درست تصمیم می‌گیرد به همین دلیل مؤمن همیشه نیاز به تصمیم‌گیری نسبت به مسائل دینی، سیاسی و اجتماعی دارد.

این راهبرد معصومین را در سیره علمای بزرگ اسلام هم می‌بینیم. به عنوان نمونه مرحوم میرزای شیرازی در قضیه تحریم تنباکو یا آیت‌الله مدرس و آیت‌الله کاشانی و دیگران هر جا احساس می‌کردند که باید در مسائل سیاسی از اسلام دفاع کنند، حضور پیدا می‌کردند. جمله معروف شهید سیدحسن مدرس که می‌گوید: «سیاست ما عین دیانت و دیانت ما عین سیاست ماست»، اهمیت این مطلب را روشن می‌سازد.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) پس از هجرت به مدینه در آنجا حکومت اسلامی تشکیل دادند. حضرت علی (علیه السلام) نیز برای مدت چهار سال و چندماه حاکم، زعیم و رهبر جامعه اسلامی بودند و مملکت داری می‌کردند. پس سیره عملی پیامبر و حضرت على (علیهما السلام) بهترین گواه این مطلب است.

با این توضیحات این ادعای دراویش و اقطاب فرقه صوفیه نه تنها مورد تأیید اسلام نیست بلکه در تعارض با دستورات اسلام و مردود است.

رهبر شهید و معظم انقلاب درباره سیاست ورزی امام رضا (علیه السلام) هم می‌فرمایند: «مهم‌ترین چیزی که در زندگی ائمه به طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته عنصر مبارزه حاد سیاسی است. از آغاز نیمه دوم قرن اول هجری که خلافت اسلامی به طور آشکار با پیرایه‌های سلطنت آمیخته و امامت اسلامی به حکومت جابرانه پادشاهی بدل شد، ائمه اهل‌بیت (علیهم السلام) مبارزه سیاسی خود را به شیوه‌ای متناسب با اوضاع و شرایط، شدت بخشیدند. این مبارزه بزرگترین هدفش تشکیل نظام اسلامی و تأسیس حکومتی بر پایه امامت بود.

تاریخ نتوانسته است ترسیم روشنی از دوران ده ساله زندگی امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج ساله جنگ‌های داخلی میان خراسان و بغداد به ما ارائه کند اما به تدبر می‌توان فهمید که امام هشتم در این دوران همان مبارزه دراز مدت اهل‌بیت را که در همه اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهت‌گیری و همان اهداف ادامه می‌داده است.

اکنون جای آن است که به اختصار حادثه ولیعهدی را مورد مطالعه قرار دهیم. در این حادثه امام هشتم علی بن موسی الرضا در برابر یک تجربه تاریخی عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهانی سیاسی که پیروزی یا ناکامی آن می‌توانست سرنوشت تشیع را رقم بزند واقع شد. مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می‌کرد:

اولین و مهمترین آن‌ها تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصه فعالیت سیاسی آرام و بی‌خطر بود. همان‌طور که گفتم شیعیان در پوشش تقیه مبارزاتی خستگی ناپذیر و تمام نشدنی داشتند. این مبارزات که با دو ویژگی همراه بود، تأثیر توصیف‌ناپذیری در برهم زدن بساط خلافت داشت. آن دو ویژگی یکی مظلومیت بود و دیگری قداست…. با این کار مأمون آن دو ویژگی مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان می‌گرفت؛ زیرا جمعی که رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق‌العنان وقت و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آن‌چنان مقدس.

دوم تخطئه مدعای تشیع مبنی بر غاصبانه بودن خلافت‌های اموی و عباسی و مشروعیت دادن به این خلافت‌ها بود.

سوم اینکه مأمون با این کار امام را که همواره یک کانون معارضه و مبارزه بود، در کنترل دستگاه‌های خود قرار می‌داد و بجز خود آن حضرت همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوی را نیز در سیطره خود درمی‌آورد.

چهارم اینکه امام را که یک عنصر مردمی و قبله امیدها و مرجع سؤال‌ها و شکوه‌ها بود در محاصره مأموران حکومت قرار می‌داد و رفته رفته رنگ مردمی بودن را از او می‌زدود و میان او و مردم و سپس میان او و عواطف و محبت‌های مردم فاصله می‌افکند.

هدف پنجم این بود که با این کار برای خود وجهه و حیثیتی معنوی کسب می‌کرد؛ طبیعی بود که در دنیای آن روز همه او را بر اینکه فرزندی از پیغمبر و شخصیت مقدس و معنوی را به ولیعهدی خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است، ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکی دینداران به دنیاطلبان از آبروی دینداران می‌کاهد و بر آبروی دنیاطلبان می‌افزاید.

ششم آن‌که در پندار مأمون امام با این کار، به یک توجیه‌گر دستگاه خلافت بدل می‌شد. بدیهی است شخصی در حد علمی و تقوایی امام با آن حیثیت و حرمت بی‌نظیری که وی به‌عنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت، اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت بر عهده می‌گرفت هیچ نغمه مخالفی نمی‌توانست خدشه‌ای بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد. این همان حصار منیعی بود که می‌توانست همه خطاها و زشتی‌های دستگاه خلافت را از چشم‌ها پوشیده بدارد .» (پیام به کنگره جهانی امام رضا (ع) در سال ۱۳۶۳)

پس اصل این ادعا که ما در سیاست دخالت نمی‌کنیم خود یک انحراف است اما عملکرد صوفیه بر خلاف این ادعاست. با نگاهی به حوادث فتنه سال ۱۳۸۸ قطب فرقه گنابادیه آقای نورعلی تابنده می‌گوید: کسی از من در مورد مسائل سیاسی سؤال نپرسد. اما با استناد به اسناد آشکار موجود وی طی بیانیه‌ای از آقای کروبی حمایت کرد و به مریدانش گفت به کروبی رأی دهید.

جالب اینجاست که این بیانیه همان زمان در روزنامه اعتماد ملی چاپ شد. حال باید از ایشان پرسید که آقای نورعلی تابنده شما که خودتان جزو احزاب و دسته‌جات ملی – مذهبی‌ها بوده‌اید، به مریدان خود می‌گویید وارد احزاب نشوید و در امور سیاسی دخالت نکنید و از طرف دیگر در انتخابات ۱۳۸۸ بیانیه می‌دهید که به چه کسی رأی دهید. آیا این تناقض در اعتقاد و عمل شما نیست؟!

در این فرقه می‌بینیم که اشخاصی مثل خانم زارا نورایی و آقای مصطفی آزمایش در آن طرف مرزها در سرویس‌های جاسوسی و اطلاعاتی غرب و در شبکه‌های فارسی‌زبانی چون بی بی سی، صدای آمریکا و یا دویچه وله فعالیت می‌کنند که البته تحلیل‌های سیاسی آنها نیز نادرست و دقیقاً هجمه برضد حرکت عظیم ملت ایران و انقلاب شکوهمند اسلامی و خون شهدا و تلاش‌ها و رهبری امام خمینی (ره) و تنها الگوی نظام اسلامی در دنیا بوده است.

نورعلی تابنده فرزند محمدحسن تابنده (صالح علی‌شاه) قطب قبلی دراویش گنابادی بود که قطب سی و نهم سلسله نعمت‌اللهی سلطان علی‌شاهی گنابادی محسوب می‌شد. او تحصیلات خود را با دریافت دکترای حقوق در خارج از کشور به پایان رساند و پس از بازگشت به کشور گرایش شدید روشنفکری پیدا کرد و با تفکرات لیبرالی به عضویت تشکیلات «جبهه ملی» درآمد؛ همان تشکیلاتی که امام خمینی به دلیل مخالفت آنان با لایحه قصاص حکم به ارتداد آنها داد.

از آنجا که خانواده نورعلی و جریان تصوف پیوند تنگاتنگی با دربار پهلوی داشتند، گرایش‌های روشنفکری او را نوعی مخالفت با رژیم شاه تعبیر می‌کردند با او مخالفت می‌کردند.

وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل همراهی با جبهه ملی و نهضت آزادی و تحت تأثیر تفکرات لیبرالی با نظام اسلامی سر ستیز پیدا کرد، به‌طوری که در اوایل دهه ۱۳۷۰ دستگیر و به اتفاق بعضی از سران نهضت آزادی، مدت‌کوتاهی در زندان بسر برد. نورعلی تابنده تا بعد از آزادی هنوز مراحل صوفیانه را در سلسله خانوادگی خود شروع نکرده بود؛ زیرا به گواهی سوابق تحصیلاتی و خانوادگی و اقرار دراویش گنابادی از سواد اولیه دینی برخوردار نبود.

منبع: مهدی قیاسی کارگر مقدم،‌ آب و سراب؛ نقدی بر تصوف فرقه‌ای، صص ۴۸- ۵۶

ارتباط با ما: ferghepajoohi@gmail.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.