روان‌شناختی جذب فرقه‌ها
دلایل روان‌شناختی گرایش افراد به فرقه‌ها و مدل های مختلف آن

به‌طور کلی، جذب افراد به فرقه‌ها، بیش از آنکه به اختلالات روانی تمام‌عیار مربوط باشد، با نوعی آسیب‌پذیری روانی، پریشانی ذهنی، و نیازهای تحقق‌نیافته در زمینه‌های فردی، اجتماعی و معنوی مرتبط است.

با توجه به مطالب پیش‌گفته، اکنون نوبت آن است که به این پرسش بپردازیم که دلایل روان‌شناختی گرایش افراد به فرقه‌ها چیست.

همان‌طور که اشاره کردم، این بحث از منظر روان‌شناسی مطرح می‌شود. تاکنون سه مدل اصلی برای تبیین این پدیده ارائه شده است.

سه نظریه‌ای که تلاش کرده‌اند دلایل اصلی تمایل انسان‌ها به فرقه‌ها را شرح دهند.

نخستین مدل، «مدل تأملی عامدانه» است؛ مدلی که بیشتر ریشه در تبیین‌های جامعه‌شناختی و بخشی از مطالعات دینی و مذهبی دارد.

در این چارچوب، هنگامی که از برخی محققان پرسیده می‌شود چرا برخی افراد جذب فرقه‌ها می‌شوند، پاسخ این است که این افراد با اراده و انتخاب آگاهانه خود به این نتیجه می‌رسند که یک گروه خاص دارای سخنان و آموزه‌های درست است.

بنابراین، آنان پس از سنجش و تحلیل، با آگاهی و از روی قصد و اختیار به آن گروه می‌پیوندند.

در این مدل، فرایند جذب، نوعی انتخاب منطقی و عقلانی تلقی می‌شود: فرد شواهد را بررسی می‌کند، استدلال می‌آورد، با دیگران بحث می‌کند یا از طریق منابع علمی و حتی دینی (روایات و متون مقدس) برای خود به این جمع‌بندی می‌رسد که حق با آن گروه است و بنابراین تصمیم می‌گیرد که به آن ملحق شود.

در این مدل، عقلانیت فردی و استدلال‌ورزی او نقش کلیدی ایفا می‌کند. نکته‌ای که در این زمینه قابل توجه است، داده‌های حاصل از برخی تحقیقات است که نشان می‌دهند احتمال جذب به فرقه‌ها در میان افرادی که در معرض چنین گروه‌هایی قرار دارند، به میزان ۳۲ درصد افزایش پیدا می‌کند.

این بدان معناست که صرفاً «در معرض بودن» می‌تواند احتمال جذب را بالا ببرد.

برای مثال، اگر فردی در همسایگی یک خانقاه، هیئت یا اجتماع مذهبی خاصی زندگی کند و بدون قصد قبلی در رفت‌وآمد با آن محیط باشد ـ صرفاً از سر نزدیکی مکانی یا آشنایی ـ احتمال جذب او به مراتب بیشتر از فرد دیگری است که با این فضاها تماس ندارد.

علت این امر آن است که ذهن او به تأمل واداشته می‌شود: ذهن او آغاز به سنجش می‌کند که آیا آنچه تاکنون حق می‌دانسته، حقیقتاً حق است؟ و آیا دیدگاه‌های این گروه جدید، منطقی‌تر یا قانع‌کننده‌تر نیستند؟

چه‌بسا او در پی همین تأمل، در جلسات آن گروه شرکت کند، با استدلال‌های آنان مواجه شود و نهایتاً جذب شود.

یا حتی خود آغاز به جستجوی «حق» کند و این جستجو او را به سوی پذیرش آموزه‌های آن فرقه سوق دهد.

مدل دوم، «مدل روان‌پویشی» (Psychodynamic) است؛ مدلی که تمرکز آن بر ساختار روان انسان و نیازهای ناهوشیار اوست.

در این مدل، اساساً استدلال و تحلیل‌های عقلانی، جایگاهی ندارند. مطابق این نگاه، فرد به دلیل ناتوانی در برآوردن برخی نیازهای بنیادین، جذب فرقه می‌شود.

این نیازها می‌توانند هشیار، نیمه‌هشیار و به‌ویژه ناهوشیار باشند. فردی که جذب یک فرقه می‌شود، معمولاً احساس می‌کند که این گروه خاص می‌تواند پاسخی برای نیازهای حل‌نشده روانی او باشد.

او احساس می‌کند که در درون این گروه «حال خوبی» دارد، آرامش روانی را تجربه می‌کند، و بسیاری از تنش‌هایی که پیش‌تر با آن‌ها مواجه بوده، در این فضا فروکش کرده‌اند.

برای او، آنچه پیش‌تر دغدغه‌های روانی، حس بی‌معنایی، یا بحران هویت بوده، اکنون در این فرقه رنگ معنا به خود گرفته است.

فرد به حس «تعلق خاطر» دست می‌یابد. احساس می‌کند که بالاخره توانسته کسی را دوست بدارد و حتی تجربه‌ای از عشق را در درون این ساختار داشته باشد؛ تجربه‌ای که ممکن است سال‌ها در زندگی‌اش غایب بوده است.

این مدل تأکید دارد که فرقه‌ها، پاسخ‌هایی برای عمیق‌ترین و تاریک‌ترین نیازهای وجودی افراد ارائه می‌دهند، نیازهایی که گاه حتی خود فرد نیز از آن‌ها آگاه نیست.

با این حال، باید توجه داشت که این مدل، عمدتاً توسط متخصصان سلامت روانی تدوین شده است؛ متخصصانی که به‌طور معمول ارتباط مستقیم و میدانی چندانی با فرقه‌گرایان نداشته‌اند.

ازاین‌رو، گرچه تحلیل این مدل از منظر ساختار روان انسانی قابل توجه است، اما ممکن است در برخی موارد از تجربه زیسته افراد فاصله داشته باشد.

مدل سوم توسط گروهی از متخصصان سلامت روانی ارائه شده که برخلاف ارائه‌دهندگان مدل دوم، ارتباط و تعامل مستقیم‌تری با پدیده فرقه‌گرایی و افراد وابسته به آن داشته‌اند.

این مدل که به «مدل تغییر فکر» (Thought Reform Model) موسوم است، رویکردی کاملاً متفاوت با دو مدل پیشین اتخاذ می‌کند.

در مدل دوم، تأکید بر این بود که فرقه‌ها، به‌گونه‌ای ناهوشیار و بدون قصد مستقیم، نیازهای روانی افراد را تأمین می‌کنند. اما در مدل سوم، دیدگاه کاملاً معکوسی ارائه می‌شود: بر اساس این مدل، فرقه نه‌تنها به تأمین نیازها نمی‌پردازد، بلکه به‌طور هدفمند و سیستماتیک، افراد را مورد دستکاری روانی قرار می‌دهد.

به بیان دیگر، این مدل مدعی است که فرقه‌ها «با» افراد کاری می‌کنند، نه این‌که صرفاً «برای» آن‌ها کاری انجام دهند. آنچه در این فرایند رخ می‌دهد، نوعی بازسازی یا تغییر ساختاری در افکار و باورهای افراد است که به‌واسطه اعمال تاکتیک‌های خاص روانی تحقق می‌یابد.

این تغییر فکر، نه از طریق گفت‌وگو یا استدلال منطقی، بلکه از راه دستکاری‌های روانی پیچیده و در مواردی سوءاستفاده از آسیب‌های روانی و گذشته فردی افراد صورت می‌گیرد.

* تاکتیک های مهم برای تغییر افکار فرقه ها

در این چارچوب، فرقه‌ها از مجموعه‌ای از روش‌ها یا به تعبیر دقیق‌تر، «تاکتیک‌ها» برای تغییر فکر استفاده می‌کنند. واژه «تاکتیک» در اینجا مناسب‌تر از «تکنیک» است، زیرا به استراتژی‌های کلی‌تری اشاره دارد که ممکن است شامل فنون متعددی در دل خود باشند.

از جمله مهم‌ترین و اولین این تاکتیک‌ها، می‌توان به «تکنیک چراغ گاز» یا Gaslighting اشاره کرد. این تاکتیک، ابزاری بسیار قدرتمند برای القای تردید در فرد نسبت به افکار، احساسات و خاطرات خویش است.

در این روش، فرد به‌گونه‌ای تحت تأثیر قرار می‌گیرد که نسبت به باورهای پیشین خود دچار شک و بی‌اعتمادی می‌شود. به‌طور ساده می‌توان گفت: افکار گذشته فرد «سوزانده» می‌شوند و پس از این تخریب روانی، فرقه فرصت می‌یابد که به او بگوید: «حالا بنشین تا من به تو بگویم که حق چیست».

این تخریب تدریجی باورها، اعتماد به‌نفس فکری فرد را سلب می‌کند و او را برای پذیرش کامل آموزه‌های فرقه آماده می‌سازد.

تاکتیک دوم، «انزواطلبی» است. این راهبرد نیز به‌گونه‌ای گام‌به‌گام اعمال می‌شود: در ابتدا، ممکن است از فرد خواسته شود که بخشی از درآمد خود را به گروه اختصاص دهد.

در مرحله بعد، به او پیشنهاد می‌شود که محل زندگی خود را به نزدیکی محل استقرار فرقه منتقل کند. این فرایند تدریجی تا آنجا ادامه می‌یابد که فرد به‌طور کامل از دنیای عادی زندگی خود، از خانواده، دوستان، شغل و ارتباطات اجتماعی پیشینش جدا می‌شود.

نتیجه این روند، افزایش سلطه و کنترل فرقه و رهبر آن بر زندگی فرد است؛ چراکه او دیگر به هیچ منبع اطلاعاتی یا عاطفی بیرون از فرقه دسترسی ندارد.

سومین تاکتیک، «بمباران عشق» یا Love Bombing است که نمونه‌های روشنی از آن توسط برخی پژوهشگران بدان اشاره شد، ارائه شده است.

این تاکتیک، نوعی غرق‌کردن فرد در محبت، تعریف، ستایش و توجه ظاهری است. افراد تازه‌وارد، که معمولاً با عزت‌نفس پایین، تجربه‌های طردشدگی اجتماعی و پریشانی‌های روانی وارد فرقه می‌شوند، به‌طور ناگهانی با رفتارهایی مواجه می‌شوند که در آن‌ها مورد احترام اغراق‌آمیز، محبت آشکار، حتی کمک‌های مالی و ظاهری قرار می‌گیرند.

برای مثال، ممکن است فردی که احساس بی‌ارزشی داشته، ناگهان با کسانی مواجه شود که در برابر او از جا بلند می‌شوند، با احترام زیاد از او دعوت می‌کنند در صدر مجلس بنشیند و از او تمجید می‌کنند.

چنین برخوردهایی، گرچه ممکن است واقعی نباشند، اما تأثیری عمیق بر روان فرد می‌گذارند و «خودپنداره» او را ـ که تا پیش از این ضعیف بوده ـ به شکل کاذب بازسازی می‌کنند.

زمانی که فرد در این شرایط قرار می‌گیرد، به‌تدریج دچار دستکاری روانی می‌شود؛ یعنی چنان به این گروه احساس وابستگی و تعلق پیدا می‌کند که آمادگی می‌یابد هر فرمانی را از جانب آن‌ها بپذیرد.

در این وضعیت، فرد به‌شدت مستعد همراهی، اطاعت و پذیرش دستورات رهبر فرقه می‌شود؛ وضعیتی که از آن با عنوان «عبدالاحسان» نیز یاد شده است.

یعنی فرد به دلیل محبتی که دریافت کرده، حتی اگر این محبت ساختگی بوده باشد، ـنوعی احساس دین و وفاداری مطلق به گروه پیدا می‌کند.

تا اینجا سه مدل مختلف درباره گرایش افراد به فرقه‌ها معرفی شد:

نخست، مدلی که بر پایه تأمل و تصمیم‌گیری آگاهانه فرد بنا شده بود؛ دوم، مدلی که علت جذب را در تأمین نیازهای روانی پنهان و سرکوب‌شده جست‌وجو می‌کرد؛ و سوم، مدلی که تأکید داشت فرقه‌ها با استفاده از دستکاری‌های روانی هدفمند، افراد را به سمت خود می‌کشانند.

مدل یکپارچه و تلفیقی لانگن

در همین راستا، پژوهشگری به نام «لانگن» (Langone) با بررسی‌های گسترده و مطالعات عمیق از سال‌ها پیش تاکنون، تلاش کرده این سه مدل را با یکدیگر تلفیق کند و مدلی یکپارچه ارائه دهد که درک بهتری از فرایند جذب در فرقه‌ها فراهم آورد.

لانگن در این مدل پیشنهاد می‌کند که نباید این سه دیدگاه را به‌صورت منفرد و گسسته در نظر گرفت؛ بلکه در واقع، تمامی آن‌ها می‌توانند هم‌زمان در یک چارچوب مختصاتی واحد نقش ایفا کنند.

بر اساس مدل لانگن، می‌توان با در نظر گرفتن دو محور اصلی، سازوکار گرایش به فرقه‌ها را توضیح داد:

۱. محور نیازهای روانی فرد

۲. محور میزان دستکاری‌های روانی اعمال‌شده از سوی گروه یا فرقه

با ترسیم این دو محور و ترکیب آن‌ها، چهار نوع (چهار سنخ)از افراد قابل‌شناسایی هستند که هر یک به دلایلی متفاوت جذب فرقه‌ها می‌شوند. شناخت این چهار سنخ و دلایل متفاوت آن‌ها، به درک دقیق‌تر مسئله و طراحی مداخلات مناسب‌تر در مواجهه با پدیده فرقه‌گرایی کمک می‌کند.

اکنون این چهار سنخ به‌تفصیل شرح داده می‌شود:

۱. تأمل هوشیارانه (نیاز پایین، دستکاری پایین):

در این وضعیت، فرد در گذشته و حال زندگی خود با کمترین میزان نیاز روانی تأمین‌نشده مواجه است؛ یعنی در محیط خانوادگی و اجتماعی خود، نیازهای هیجانی، عاطفی، شناختی و اجتماعی‌اش به‌درستی تأمین شده‌اند.

از سوی دیگر، فرقه یا گروه مورد نظر نیز رفتاری مبتنی بر دستکاری روانی از خود نشان نمی‌دهد.

در چنین حالتی، فرد با بررسی عقلانی و استدلال منطقی، دست به انتخاب می‌زند. این همان مدلی است که به «تأمل هوشیارانه» معروف است.

افرادی که در این دسته قرار می‌گیرند، معمولاً از سطح بلوغ روانی و عقلانی بالایی برخوردارند.

برای نمونه، فردی ممکن است ابتدا به‌صورت آگاهانه به مسیحیت علاقه‌مند شود، سپس پس از تحقیق، به اسلام سنی گرایش پیدا کند، و پس از مطالعه بیشتر، مذهب شیعه را برگزیند.

بررسی زندگی این افراد نشان می‌دهد که هیچ نوع کمبود روانی یا سابقه طرد و سرخوردگی در خانواده و جامعه نداشته‌اند.

همچنین، گروه مذهبی یا ایدئولوژیکی که با آن‌ها در تماس قرار گرفته‌اند، دستکاری روانی یا سوءاستفاده‌ای از آن‌ها به عمل نیاورده‌است. چنین انتخابی، انتخابی عقلانی و بلوغ‌یافته است.

۲. تأمل احساسی (نیاز بالا، دستکاری پایین):

در این حالت، فرد با نیازهای روانی ارضانشده وارد فضای اجتماعی می‌شود. ممکن است در دوران کودکی یا بزرگسالی با تجربه‌هایی از قبیل طردشدگی، تعارض‌های عمیق هیجانی، یا بحران‌های هویتی مواجه بوده باشد.

هرچند که گروه یا فرقه‌ای که با آن برخورد می‌کند، دستکاری روانی خاصی انجام نمی‌دهد، اما همین حضور و توجه ساده می‌تواند برای فردی با این پیش‌زمینه، به معنای پاسخ به یک خلأ عاطفی و روانی باشد.

افرادی در این دسته، گرچه ممکن است تصور کنند با تأمل در حال تصمیم‌گیری هستند، اما در واقع تصمیم آن‌ها متأثر از هیجانات، احساسات و نیازهای حل‌نشده است.

برای مثال، جوانی که دچار تعارضات جنسی یا هویتی شدید است و تاکنون پاسخی برای این نیازهای پنهان خود نیافته، حتی بدون آن‌که تحت دستکاری قرار گیرد، با اولین مواجهه با گروهی که به نظرش پاسخی به این نیازها دارد، جذب آن می‌شود. این‌گونه گرایش‌ها، با عنوان «تأمل احساسی» شناخته می‌شوند.

۳. تأمل گسسته (نیاز پایین، دستکاری بالا):

در این موقعیت، فرد از نظر روانی دچار خلأ خاصی نیست و نیازهای هیجانی و عاطفی‌اش تا حد زیادی برآورده شده‌اند. با این حال، گروه یا فرقه‌ای که با آن مواجه می‌شود، از راهبردها و تاکتیک‌های دستکاری روانی به‌شدت استفاده می‌کند؛ از جمله «بمباران عشق»، «گازلایتینگ» و ایجاد شک در باورها و حافظه فرد.

در این حالت، اگرچه فرد در ابتدا با ذهنی نسبتاً متعادل وارد ماجرا شده، اما فشار روانی ناشی از تکنیک‌های القایی و دستکاری بیرونی، موجب «فروپاشی فکر» او می‌شود.

در این نوع تأمل، فرد اساساً توان تصمیم‌گیری عقلانی از دست می‌دهد و صرفاً تحت‌تأثیر جریان بیرونی، بدون اراده روشن، جذب فرقه می‌شود. از همین رو، این نوع گرایش «تأمل گسسته» نام گرفته است.

۴. تأمل احساسی گسسته (نیاز بالا، دستکاری بالا):

این وضعیت، پیچیده‌ترین و خطرناک‌ترین ترکیب ممکن است. در اینجا، فرد هم دارای نیازهای روانی شدیداً تأمین‌نشده است، و هم با گروهی مواجه می‌شود که به‌صورت سازمان‌یافته، از تاکتیک‌های دستکاری روانی بهره می‌گیرد. نتیجه چنین ترکیبی، از دست‌رفتن کامل توان فکری، عاطفی و شناختی فرد است.

فرد در این شرایط، به شکلی کاملاً غیرعقلانی، اما با ظاهری مشتاقانه، تمام خود را در اختیار فرقه قرار می‌دهد. گاهی به‌قدری از خود بی‌خود می‌شود که رفتارهایی به‌شدت تحقیرآمیز، غیرانسانی یا حتی شبه‌حیوانی را با اشتیاق انجام می‌دهد.

نمونه‌هایی که از این وضعیت گزارش شده‌اند، شامل افرادی هستند که حاضر شده‌اند قلاده به گردن ببندند، با زنجیر کشیده شوند و این رفتارها را نه با اجبار، بلکه با رغبت و احساس تعلق انجام دهند.

این‌ها مصداق‌های بارز تأمل احساسی گسسته‌اند، جایی که فرد دیگر اساساً نمی‌داند در حال انجام چه رفتاری است.

بررسی مدل تأمل احساسی-گسسته

اکنون با چهار مدل مشخص از نحوه پیوستن افراد به فرقه‌ها آشنا شدیم. به بیان دیگر، دریافتیم که هنگامی که تأمل فرد از نوع احساسی باشد، با یک الگوی روان‌پویشی مواجهیم؛ زمانی که تأمل منطقی است، مدل تاملی فعال می‌شود؛ وقتی تغییر فکر ناشی از فشار روانی و اختلال در نظام شناختی است، در مدل تأمل گسسته قرار می‌گیریم؛ و در حالتی که هم نیازهای روانی فعال باشند و هم دستکاری روانی شدید صورت گیرد، با مدل تأمل احساسی-گسسته مواجه هستیم.

در اینجا باید به نکته‌ای کلیدی اشاره کرد. حالا که با این چهار سبک الحاق و پیوستن به فرقه‌ها آشنا شدیم، می‌فهمیم که ما با یک نوع فرد مواجه نیستیم، بلکه با چهار گونه انسانی متفاوت روبه‌رو هستیم.

بنابراین اگر بناست مداخله‌ای برای درمان، بازگرداندن یا حمایت از فرد انجام شود، نخستین گام آن است که سبک اتصال فرد به فرقه شناسایی شود.

باید در ارزیابی‌ها بررسی کنیم که آیا فرد با تأمل منطقی جذب شده؟ یا با تأمل احساسی؟ یا تأمل گسسته؟ و یا تأمل احساسی-گسسته؟ شناخت این سبک، مرحله مقدماتی و اساسی هرگونه مداخله است.

پس از مشخص شدن مدل، مداخله باید متناسب با همان مدل طراحی و اجرا شود. اگر فرد در مدل تأمل منطقی قرار دارد، استدلال و شناخت‌درمانی اثربخش خواهد بود.

در این‌گونه موارد، باید به رفع ابهام پرداخت، شواهد و دلایل عقلی ارائه داد، از آیات قرآن و روایات استفاده کرد، متون اصیل دینی در اختیار فرد قرار داد، و با تکیه بر گفتگوهای عقلانی و شفاف، شناخت فرد را ارتقا بخشید.

اما اگر فرد در مدل تأمل احساسی قرار دارد، یعنی با نیازهای روانی تأمین‌نشده‌ای روبه‌روست، باید به‌سمت مداخلات روان‌شناختی در سطح نیمه‌هشیار و ناهشیار حرکت کرد.

در این موارد، نیاز است که ساختار نیازهای روانی بازبینی شود و مسیرهای جایگزینی برای تأمین آن نیازها پیشنهاد گردد.

در صورتی که فرد در مدل تأمل گسسته قرار گرفته باشد، وضعیت پیچیده‌تر می‌شود. نخستین گام در این حالت، کمک به فرد برای فاصله گرفتن از فرقه است.

سپس، لازم است فرد نسبت به تکنیک‌های روانی که بر او اعمال شده، آگاهی و بینش پیدا کند. پس از آن، اطلاعاتی معتبر درباره ماهیت واقعی فرقه و رهبری آن در اختیار فرد قرار گیرد. و نهایتاً، باید حمایت‌های روان‌شناختی برای مدیریت اضطراب، افسردگی و تجربه سوگ ناشی از جدایی از فرقه برای او فراهم شود.

اما اگر سبک فرد، تأمل احساسی-گسسته باشد، یعنی هم نیازهای روانی شدید داشته باشد و هم دستخوش دستکاری‌های روانی سنگین شده باشد، در این صورت نیاز به روان‌درمانی‌های چندوجهی و چندمرحله‌ای وجود دارد. این افراد پس از جدایی از فرقه، اغلب تازه با اختلالاتی مواجه می‌شوند که پیش‌تر پنهان بوده است.

ساده‌ترین این اختلالات، اضطراب و افسردگی ناشی از فقدان و از دست دادن است؛ ولی در موارد شدیدتر، افراد ممکن است دچار اختلالات تجزیه‌ای شوند.

برخی به اختلالاتی چون DDD (اختلال زوال شخصیت) یا DID (اختلال هویت تجزیه‌ای) مبتلا می‌شوند.

به‌عبارت دیگر، گسست هویتی رخ می‌دهد؛ یعنی فرد دچار فروپاشی در مرزهای روانی خود شده، بین حق و باطل تمایزی قائل نمی‌شود، و ساختار هویتش کاملاً فرو می‌ریزد. اینجا مداخلات، بسیار پیچیده‌تر، زمان‌برتر و نیازمند همکاری تخصصی چندجانبه‌اند.

مهم‌ترین ویژگی های روان‌شناختی فرقه

بنابراین، گرایش به فرقه‌ها جنبه‌های متعددی دارد و به‌ویژه در حوزه روان‌شناختی، با مسائل بسیار پیچیده‌ای سروکار داریم.

در این مقاله تلاش شد تا نقشه راهی برای درک این مسئله ترسیم شود. مسیر بحث، از تعریف فرقه و ویژگی‌های ساختاری آن آغاز شد.

مهم‌ترین ویژگی روان‌شناختی فرقه، مطالبه تعهد کامل از اعضاستچهار ویژگی روان‌شناختی نیز که توسط فرقه‌ها دنبال می‌شود، به شرح زیر معرفی شد:

۱. استثمار روانی

۲. کنترل ذهن

۳. وابستگی اضطرابی اعضا (که باعث می‌شود افراد نه بتوانند جدا شوند و نه بخواهند جدا شوند)

۴. پذیرش بی‌چون‌وچرا نسبت به رهبر فرقه و آموزه‌های آن.

 

منبع

حجت الاسلام والمسلمین رفیعی هنر- سایت حوزه

ارتباط با ما: ferghepajoohi@gmail.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.