روان‌شناختی جذب فرقه‌ها

موضوع فرقه و گرایش به آن، از جنبه‌های گوناگون و متنوعی قابل بررسی است.

این مسئله ابعاد جامعه‌شناختی، فرهنگی و سیاسی دارد، اما در اینجا تمرکز ما بر یکی از این جنبه‌هاست که متناسب با حوزه دانش خود به آن خواهیم پرداخت؛ و آن، بُعد روان‌شناختی پدیده فرقه‌هاست.

باید توجه داشت که این بُعد نیز خود دامنه وسیعی از موضوعات را در بر می‌گیرد؛ به‌گونه‌ای‌که نه می‌توان آن را در مدت‌زمانی کوتاه نظیر نیم‌ساعت یا یک‌ساعت به‌طور جامع تحلیل کرد، و نه سطح سواد ما اجازه می‌دهد که مدعی پوشش کامل آن باشیم.

آنچه در این جلسه ارائه می‌شود، صرفاً طرحی اجمالی است که می‌تواند به‌عنوان نقشه‌راهی ابتدایی، مخاطبان را با برخی از ابعاد روان‌شناختی فرقه آشنا سازد.

این ارائه می‌تواند برای کسانی که علاقه‌مند به پیگیری جدی‌تر این حوزه هستند یا مایل‌اند به‌طور تخصصی وارد آن شوند، سودمند واقع شود و چه‌بسا بتواند زمینه تصمیم‌گیری‌های علمی و مطالعاتی بیشتری را فراهم کند.

تعریف فرقه

درباره «فرقه» تعاریف متعددی ارائه شده است. در اینجا، مراد از فرقه، معادل واژه «کالت» (Cult) در ادبیات غربی است.

یکی از تعاریف قابل توجه در این زمینه، تعریف انجمن بین‌المللی مطالعات فرقه است که فرقه را چنین توصیف می‌کند: «سازمانی ایدئولوژیک که از طریق روابط کاریزماتیک ایجاد شده و تداوم می‌یابد، و از اعضای خود تعهدی کامل را طلب می‌کند».

این تعریف دارای چند ویژگی کلیدی است که از نقطه‌نظر روان‌شناختی نیز حائز اهمیت‌اند.

نخستین و اصلی‌ترین ویژگی روان‌شناختی فرقه که می‌توان از همین تعریف استخراج کرد، «مطالبه تعهد کامل» از سوی فرقه است.

به‌عبارت دیگر، فردی که در فرقه قرار می‌گیرد ـ چه به‌صورت صریح و چه به‌گونه‌ای ضمنی و از طریق الگوهای رفتاری و ارتباطی  این پیام را دریافت می‌کند که فقط در صورت تعهد کامل به رهبر فرقه و ساختار درونی آن، می‌تواند عضوی از این گروه باقی بماند.

دومین ویژگی، «ایدئولوژیک بودن» ساختار فرقه است؛ یعنی داشتن یک منظومه فکری بسته و تمامیت‌خواه که افراد موظف به پیروی بی‌چون‌وچرا از آن هستند.

ویژگی سوم نیز «وجود روابط کاریزماتیک» است که از طریق آن، رهبر فرقه جایگاهی ویژه و گاه فراتر از شخصیت انسانی پیدا می‌کند و تأثیری عمیق و نیرومند بر پیروان خود می‌گذارد.

نمونه‌هایی از این روابط توسط آقای دکتر ذکر شده‌اند که نقش رهبری، هدایت‌گری و قدرت تأثیرگذاری عاطفی و فکری رهبر بر زیردستان را نشان می‌دهد.

در نتیجه چنین ساختاری، فرقه‌ها به خلق مجموعه‌ای از «بایدها و نبایدها» یا هنجارهایی می‌پردازند که تمامی اعضا باید به‌طور مطلق از آن‌ها تبعیت کنند.

این هنجارها ممکن است به حوزه‌های مختلفی از زندگی افراد تسری یابد: از اینکه «چه کارهایی باید انجام دهند» و «از چه کارهایی باید پرهیز کنند»، تا اینکه «به چه باورهایی باید معتقد باشند»، «با چه افرادی باید ارتباط داشته باشند» و «از چه افرادی باید دوری گزینند».

فرقه‌ها همچنین تلاش می‌کنند نوعی مرزبندی روانی و فکری تحت عنوان «ما در برابر آن‌ها» ایجاد کنند. این تفکیک، احساس تعلق گروهی را تقویت می‌کند.

به‌عبارت دیگر، در ذهن اعضای فرقه، این تصور نهادینه می‌شود که «ما این‌گونه می‌اندیشیم، این‌گونه زندگی می‌کنیم و آن‌ها، ـیعنی بیرون از ما ـبه‌گونه‌ای دیگر فکر می‌کنند».

چنین ساختاری، کارکردی کلیدی در ایجاد و تحکیم هویت گروهی دارد و برای رهبر فرقه نیز از اهمیت بالایی برخوردار است.

ویژگی های مشخص القائی از سوی فرقه ها

حال اگر بخواهیم بر اساس این مقدمات، به‌صورت دقیق‌تر به جنبه‌های روان‌شناختی فرقه بپردازیم، می‌توانیم چند ویژگی مشخص را برای آن در نظر بگیریم:

دو ویژگی از سوی فرقه به اعضا القا می‌شود و دو ویژگی دیگر، واکنش‌های روانی‌ای است که از جانب اعضا نسبت به این ساختار پذیرفته می‌شود.

نخستین ویژگی القایی از سوی فرقه، «کنترل ذهنی» است. فرقه‌ها با استفاده از تکنیک‌های روان‌شناختی پیچیده‌ای همچون محدودسازی اطلاعات، تکرار ایدئولوژی، اعمال فشار روانی، استفاده از زبان خاص و ساختن روایت‌های جمعی، ذهن اعضا را تحت کنترل در می‌آورند و ادراک و تصمیم‌گیری مستقل را از آن‌ها سلب می‌کنند.

دومین ویژگی القایی، «استثمار» است. فرقه، اعضا را در سطوح مختلف، اعم از روانی، مالی، عاطفی، جسمی و حتی وجودی، مورد بهره‌کشی قرار می‌دهد. در این فرایند، فرد به ابزاری در خدمت اهداف فرقه تقلیل می‌یابد و منابع وجودی او در جهت تأمین نیازهای ساختار فرقه مصرف می‌شود.

ویژگی مشخص در واکنش اعضا به القائات فرقه

در سوی دیگر، یعنی در واکنش‌های روان‌شناختی اعضا، نخستین ویژگی، «وابستگی» است.

این وابستگی غالباً از نوع اضطرابی است. در این حالت، فرد احساس می‌کند که نه می‌تواند و نه باید از فرقه جدا شود. جدا شدن برای او مساوی است با سقوط، بدبختی و از دست دادن احساس امنیت روانی.

درواقع، نوعی نیاز روانی شدید نسبت به رهبر یا مجموعه فرقه در فرد شکل می‌گیرد؛ به‌گونه‌ای‌که تصور جدایی، او را با احساس ناایمنی و آشفتگی شدید مواجه می‌کند.

این نوع از وابستگی در تضاد کامل با «وابستگی ایمن» است که روان‌شناسان آن را نشانه سلامت روان می‌دانند.

دومین ویژگی در این بخش، «سرسپاری و اطاعت کامل» است. فرد در این مرحله، خود را به‌طور کامل در اختیار رهبر فرقه قرار می‌دهد و تمامی توانایی‌ها، منابع، احساسات و باورهای خود را در خدمت فرقه می‌گذارد. این اطاعت، نه صرفاً در سطح رفتاری، بلکه در لایه‌های عمیق روانی و هویتی اتفاق می‌افتد و فرد به نوعی از «خودبیگانگی داوطلبانه» دچار می‌شود.

این‌ها مهم‌ترین مؤلفه‌هایی هستند که در معرفی و تحلیل روان‌شناختی فرقه‌ها می‌توان به آن‌ها اشاره کرد.

اختلالات روانی؛ ریشه گرایش به فرقه ها

نقطه آغاز بحث اصلی، از اینجا قابل طرح است که اغلب چنین تصور می‌شود افرادی که جذب فرقه‌ها می‌شوند، پیشاپیش دچار اختلالات روانی بوده یا دست‌کم زمینه‌هایی از این اختلالات را دارا هستند.

برخی از تحقیقات بر همین باور استوارند. این دسته از پژوهش‌ها معتقدند افرادی که به‌سوی فرقه‌ها جذب می‌شوند، با نوعی آمادگی یا اختلال روانی زمینه‌ای وارد این مسیر می‌گردند.

در برخی مطالعات  گرچه در داخل کشور حجم این‌گونه پژوهش‌ها محدود است  و همچنین در برخی پژوهش‌های بین‌المللی، گزارش شده است که این افراد، حتی پیش از پیوستن رسمی به یک فرقه، به‌طور قابل توجهی با اختلالات روانی مواجه بوده‌اند.

برخی آمارهای حاصل از این مطالعات حاکی از آن است که حدود ۵۲ درصد از این افراد، پیش از عضویت در فرقه، دچار اختلالات اضطرابی بوده‌اند.

همچنین حدود ۴۵ درصد از آن‌ها، تجربه اختلالات خلقی نظیر افسردگی یا اختلال دوقطبی داشته‌اند. حدود ۱۳ درصد نیز دارای سابقه‌ای از اختلالات مرتبط با سوءمصرف مواد بوده‌اند.

با این حال، تجربیات میدانی و مشاهدات بالینی به همراه مطالعات دقیق‌تر، نشان می‌دهد که نمی‌توان به‌طور قطعی چنین داوری کرد که افراد جذب‌شده به فرقه‌ها، همگی مبتلا به اختلالات روانی بالینی بوده‌اند.

یافته‌های این دسته از پژوهش‌ها تأکید دارند که این افراد ممکن است در معرض «پریشانی‌های روانی» یا «ناآرامی‌های ذهنی» قرار داشته‌اند، اما نمی‌توان آن‌ها را لزوماً مبتلا به یک اختلال روانی کامل دانست.

این تحقیقات بیشتر به بررسی افرادی پرداخته‌اند که مدتی عضو یک فرقه بوده‌اند، سپس تصمیم به خروج گرفته‌اند، و پس از گذشت یک دوره نسبتاً طولانی از این جدایی، مورد مصاحبه قرار گرفته‌اند.

شواهد نشان می‌دهد که بسیاری از این افراد، در دوره حضور در فرقه، درگیر آشفتگی‌های روانی قابل‌توجهی شده‌اند.

پس از خروج، هنگامی که به بازخوانی گذشته خود می‌پردازند یا مصاحبه‌گران به بررسی آن‌ها می‌پردازند، این تصور شکل می‌گیرد که این افراد از ابتدا دچار اختلال روانی بوده‌اند.

در حالی‌که واقعیت آن است که اطلاعات و گزارش‌هایی که ما از وضعیت روانی افراد در هنگام پیوستن به فرقه‌ها در اختیار داریم، عمدتاً از زبان افرادی نقل شده که پس از جدایی از فرقه‌ها حاضر به صحبت شده‌اند، نه در زمان ملحق شدن به آن‌ها.

تجربه خلسه مانند در اعضای فرقه ها

واقعیت آن است که فردی که تصمیم دارد به یک فرقه بپیوندد، به‌ندرت در آن لحظه، خود را در معرض تحلیل‌های روانی قرار می‌دهد یا به روان‌شناسی مراجعه می‌کند تا وضعیتش را بررسی کند. او در آن مرحله، نه از آسیب‌پذیری خود آگاه است و نه تمایلی به بازتاب آن دارد.

تنها در ادامه مسیر و معمولاً پس از تجربه شکست، جدایی یا تغییر شرایط، این فرصت فراهم می‌شود که مصاحبه‌گر یا محقق با او وارد گفت‌وگو شده و مسیر او را تحلیل کند.

در نتیجه، به‌نظر می‌رسد آن دسته از تحقیقات که تأکید دارند افراد در زمان پیوستن به فرقه‌ها لزوماً مبتلا به اختلال روانی نبوده‌اند، ولی دارای «عوامل آسیب‌پذیری روانی» بوده‌اند، از دقت بالاتری برخوردارند.

این افراد، اغلب با سطح بالایی از استرس مواجه بوده‌اند؛ نارضایتی عمیقی از زندگی شخصی و اجتماعی خود داشته‌اند؛ اعتمادبه‌نفس پایین، تردید در تصمیم‌گیری، و فقدان قاطعیت در موقعیت‌های پیچیده، از جمله ویژگی‌های مشترک آن‌ها بوده است.

از دیگر شاخصه‌هایی که در این افراد مشاهده می‌شود، «سادگی روانی»، میل شدید به «پذیرفته‌شدن در یک گروه» و یافتن یک «هویت جمعی» بوده است.

بسیاری از آن‌ها دارای «آرمان‌گرایی ساده‌لوحانه» بوده‌اند که به دلیل ناکامی‌های پیاپی، دچار سرخوردگی‌های فرهنگی شده‌اند. این سرخوردگی، آنان را به جستجوی معنویت سوق داده است.

اما جستجویی که سرشار از ناامیدی بوده؛ به‌گونه‌ای‌که ممکن است در جلسات مذهبی یا آیینی، مشارکت کرده باشند اما احساس رضایت درونی نیافته‌اند.

«تشنگی معنوی» آن‌ها همچنان باقی مانده است تا جایی که اگر در این مسیر با فردی مواجه شده‌اند که با قطعیت ادعا کرده «حق» نزد اوست و می‌تواند «حقیقت» را آشکار سازد، آن‌ها به‌سادگی پذیرای این دعوت شده‌اند.

در کنار این مؤلفه‌ها، نباید از پدیده‌هایی چون «تجربه‌های خلسه‌مانند» نیز غفلت کرد. برخی از این افراد، پیش از جذب به فرقه‌ها، تجربه‌هایی شبه‌خلسه‌ای داشته‌اند.

این حالت‌ها ممکن است ناشی از مصرف مواد، تجربه خواب‌های خاص، یا حتی در برخی موارد، ناشی از گرایش‌های اولیه به عرفان یا معنویت بوده باشد. اگرچه این تجربه‌ها ناقص و پراکنده بوده‌اند، اما در درون آن‌ها میل به تکمیل و عمق‌یابی وجود داشته است.

در چنین وضعیتی، فرد ممکن است با یک رهبر فرقه‌ای مواجه شود که مدعی پاسخ‌گویی به این عطش معنوی است و بدین‌سان، فرد در مسیر عضویت قرار می‌گیرد.

 

ارتباط با ما: ferghepajoohi@gmail.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.