مدل آسیبشناسی فرقهای را بسیاری از انسانشناسان و قومشناسان بهکار میبرند و دقیقاً مربوط به نبود نظریههای انقلاب و جنبشهای اجتماعی است. این نظریههــا ابـداعات فرقهای را نتیجه علم آسیبشناسی روانی فردی توصیف میکنند که بروز اجتماعی موفقی مییابند. این مدل به خاطر عمومیت آن در بین جامعهشناسان، انواع مختلفی دارد؛ اما ایدههای اصلی آن به شرح زیر است؛
- فرقهها پاسخهای فرهنگی بدیع به بحرانهای اجتماعی و فردی هستند.
- فرقههای جدید را افرادی ابداع کردهاند که به انواع خاصی از بیماریهای روحی دچارند.
- این افراد نوعاً تصورات بدیع خود را در طول حادثه روانپریشی بهدست آوردهاند.
- حین چنین حوادثی فرد بسته جدیدی از جبرانکنندهها را برای برآورده کردن نیازهایش ابداع می کند.
- بیماری فرد یا بهخاطر توهماتش حقیقت خود را نشان میدهد یا بهخاطر نیازهای گزیر ناپذیرش که مستلزم رضایتمندی فوری است، او را به اندیشههای جدید رهنمون میشود.
- بعد از این واقعه احتمالاً فرد باید در ایجاد یک فرقه بر اساس تصوراتش موفق باشد. اگر افراد زیاد دیگری در این جامعه باشند که به مشکلاتی مشابه مشکلاتی که بنیانگذار فرقه با آنها مواجه بوده است، گرفتار باشند و از این رو به راهحلهای وی پاسخ دهند.
- بنابراین چنین فرقههایی اغلب در طول بحرانهای اجتماعی که اغلب مردم به مشکلات لاینحل دچارند، نتیجه میدهند.
- اگر فرقهها پیروان بسیاری جذب کنند، فرد بنیانگذار آن به درمان نسبی بیماری خود میرسد؛ زیرا جبرانکننده خودآفرینی او از طریق افراد دیگر مشروعیت یافته و او پاداشهای حقیقی از پیروانش دریافت میکند.
دیدگاه روان کاوی سنتی این مدل آسیبشناسی روانی را تأیید میکند که جادو و … صرفاً فرافکنی آزمندانه عصبی یا هذیانهای روانپریشانه است. با وجود این، در مدل مذکور فرض بر این نیست که انگارههای فرقهای لزوماً اشتباه و احمقانه هستند.
بلکه این سؤال مطرح است که افراد چگونه میتوانند چشماندازهای منحرفی را تأیید کنند و به رغم نبود شواهد عینی اعتقادات راسخی هم به آن داشته باشند؟
همه جوامع نظامهای جبران کننده سنتی را فراهم میکنند که برای همه افراد جامعه آشنا هستند که هم به خاطر اینکه فرضیههای مأنوس دارند و هم بهخاطر تعداد افرادی که قبلاً به آن ملتزم بودهاند، به طرز چشمگیری مقبولیت دارند؛ پس چرا برخی افراد سنت دینی متعارف را رد میکنند و جایگزینهای به ظاهر دلبخواهی را خلق میکنند و به این دستورالعملهای جدید ایمان میآورند؟
الگوی آسیبشناسی روانی بیان میکند که اشخاص روانپریش و دچار اختلالات عصبی زیاد، نوعاً این کار را خواه در چارچوب دینی و خواه غیر آن، انجام میدهند. برحسب تعریف، افرادی که بهلحاظ ذهنی بیمارند، بهلحاظ ذهنی منحرف هستند.
به علاوه، آنها به ویژه در مورد روانپریشی، ساختههای ذهن خود را با واقعیتهای بیرونی اشتباه میگیرند؛ بنابراین آسیبشناسی آنها نهتنها برای آنها ایدههای غیر معمولی را در اختیار میگذارد بلکه شواهد عینی صحت ایدههاشان را خواه در شکل توهمات و خواه در شکل نیازهای مبرمی که انکار کردنی نیستند، نیز فراهم میآورد.
برخی مؤلفان، رفتار پنهان را با علائم روانی خاصی یکی دانستهاند. بنیان گذاران فرقه اغلب به بیماری جسمانی آشکاری مبتلا بودهاند که درمان معنوی برای بیماری خود پیدا کرده و آن درمان را اساس عملکرد فرقه مجسم میکنند. نمونه مشهور از این دست «مری بیکر ادی» است که ابداعش یعنی «علم مسیحی»، آشکارا پاسخ شخصی موفقی به یک نمونه قدیمی هیستری بود.
«جان همفری نویس»، بنیانگذار جامعه «اونیدیا» نیاز وسواسگونهای برای «کامل بودن» داشت و در دورههای اوجش قادر بود، انسانهای بسیاری را متقاعد کند که او به راستی به کمال رسیده است و میتواند به آنها نیز کمک کند که به این موقعیت خوب برسند؛ اما بهدنبال دورههای اوج، چرخشهای دائمی و حالات کُندکنندهای صورت گرفت که در آن خود انزجاری نویس را از تحرک انداخت.
پارانویید کلاسیک و پارانویید اسکیزوفرنی در ایجاد فرقهها مقصر هستند. شخصی که فرقهای را بنیانگذاری میکند، ادعای گستاخانهای دارد؛ مبنی بر اینکه به پیشرفت فرهنگی معجزهآسایی دست یافته است برتر از دیگران. ادعایی که از نگاه یک بیرونی ممکن است توهم عظمت و بزرگی تلقی شود. برای مثال «ال رانهابرد» ابداع «داینتیک» (که بعدها به ساینتولوژی معروف شد) را با این اظهارات اعلام کرد که خلق (Dianeties) برهه مهمی برای بشر است که قابل مقایسه با کشف آتش و فراتر از کشف چرخ دنده است.
مارتین گاردنر نشان داده است که موقعیت فرقهای یا شبه علمی در فضای اجتماعی اطراف او تقریباً مشابه وضعیت پارانویید بالینی است. هیچ کدام از آنها مطابق با وضعیت اجتماعی بالایی که او از قدرتهای متعارف مطالبه میکند نیست و رهبران اجتماعی به طور اهانتآمیزی آنها را نادیده میگیرند یا به شدت آنها را آزار میدهند.
در چنین وضعی پارونیا میتواند یک امتیاز محسوب شود؛ چراکه بدون آن فرد در جنگ شدید یک تنه با نابرابریهای طاقتفرسا، فاقد استقامت خواهد بود.
زندگینامه بسیاری از بنیانگذاران کیشها شامل اطلاعاتی است که این تشخیصها را تأیید میکند. اغلب به نظر میرسد که این علائم بیماری یک الگوی زندگی است که سابقه آن چند سال قبل از شکلگیری فرقهها بوده است. با این حال علائم این اختلالها بسیار شبیه به ویژگیهایی است که فعالیتهای فرقه را تعریف میکنند و گزارشهای آسیبشناسی ســاده بــه ایــن تکرار مکررات تبدیل میٰشود.
محرومیتهای اجتماعی و کشمکشهای مربوط به موقعیت اجتماعی میتواند علائم پارانویا را ایجاد کند. برخی بنیانگذاران فرقهای، علائم بیماریهای روحی را در نتیجه انکار اجتماعی فرقههایشان بروز میدهند.
مسئله دیگر در مدل آسیبشناسی روانی این حقیقت است که اکثریت گستردهای از بیماران روحی تشکیل فرقه ندادهاند. سادهترین نسخه این مدل بیان میدارد که بیماری روانی بنیانگذاران علتی فیزیولوژیکی دارد.
دیدگاههای دینی در طول دوره روانپریشی ظاهر میشود که با جراحی و دارو و تب بالا تحریک میشود. اگر حادثهای خارج از زمینه درمانی اتفاق بیفتد، فرد ممکن است تفسیر معنوی از تجربه خود را رضایتبخش ببیند.
برای مثال، «محب اسرائیل»، بنیانگذار فرقهای که «خانواده عشق» نامیده میشد، به ما گفت که دیدگاه دینی او با داروهای توهمزا شروع شده است و او را قادر ساخته وضعیتی از امتزاج با مردی دیگر را که بعداً پیرو اصلی او شد، تجربه کند.
داستان برخی افراد که ادعا میکردند، با بشقاب پرندهها در ارتباط بودهاند به نظر میرسد، خیلی شبیه دوران کوتاهی از اختلالات مغزی باشد که در آن فرد با نگاه به گذشته به تفاسیر بهتری دست یافته است. انواع دقیقتری از الگوی آسیبشناسی روانی، تفاسیر آسیب شناسانهای ارائه میدهند و روند شکلگیری فرقه را در متن اجتماعی قرار میدهند. جولیان سیلورمن، الگویی پنج مرحلهای طراحی کرد که بیان کنندۀ زندگی یک شمن جادوگر، ساحر، شفادهندههای جادویی یا بنیانگذار فرقه است.
در مرحله اول فرد از مشکل فردی یا اجتماعی جدی به ستوه آمده است، فردی که نوعاً اعتماد به نفس او به شدت آسیب دیده است و راه حلی عملی طلب میکند.
در مرحله دوم فرد درگیر مشکلش میشود و از زندگی اجتماعی فعالانه سر باز میزند، حتی برخی فرهنگها به آیینهای کنارهگیری رسمیت میدهند که در آن فرد ممکن است، محل سکونت را ترک کند و به طور موقت در بیابان سکونت گزیند. کتاب مقدس به وفور این مثالهای کنارهگیری در بیابان را به منظور آماده شدن برای امر پیامبری آورده است.
این مرحله بلافاصله به مرحله سوم منجر میشود که در آن تجربههای فردی خود ابداعانه که میتواند علائم شدید روانپریشانه ی را حتی در افرادی که سابقاً عادی بودهاند، ایجاد کند.
بدین گونه مرحله چهارم آغاز میشود که در آن بنیانگذار فرقه دیدگاه فوق طبیعیاش را دریافت میکنند. آنچه به دنبال آن میآید. شروع توجه به حجم وسیعی از توهمات قدیمی و فرایند ارجاعی سطح پایین وابسته است. مثل آنچه در خواب یا خیال اتفاق میافتد، چنان واضح است که گویی از منبعی خارجی سرچشمه میگیرد.
در مرحله پنجم که سازماندهی مجدد شناختی است، فرد برای اشتراک گذاری دیدگاهش با دیگر افراد تلاش میکند. اگر شکست بخورد به بیماری روانی مزمنش برمیگردد. اما اگر تأیید اجتماعی را برای ادعاهای معنوی خود به دست آورد، میتواند یک شمن موفق یا یک رهبر فرقهای شود.
اگر پیروان او به اندازه کافی او را با افتخار ارج نهند، اعتماد به نفسی که قبلاً تخریب شده و خود محرک توالی ذکر شده بوده به طور کامل ترمیم خواهد شد و بنیانگذار فرقه حتی ممکن است یکی از سازگارترین افراد گروه اجتماعی خود شود.
نظریه جنبشهای احیایی که «انتونی اف. سی. والاس» ارائه داده شبیه به الگوی سیلورمن است؛ اما عناصر مهم بحران اجتماعی را هم به آن اضافه میکنند. والاس اظهار میدارد که معضلات مختلف یک جامعه ممکن است به طور گسترده اضطراب افراد جامعه را افزایش دهد. تغییرات آب و هوایی و زیستی شکست نظامی، سرسپردگی سیاسی، فشارهای زیاد، فرهنگپذیری که به کشمکشهای فرهنگی داخلی منجر میشود، فقر اقتصادی، اپیدمیها و نظایر آن.
سیلورمن پروسهای را به طور مختصر بیان میکند که در آن برخی افراد تحت این فشارها اقدام میکنند. آنها تحت شرایط مطلوب به فرمولبندیهای فرهنگی جدید با ارزشی دست میبایند که میتوانند از آن به عنوان پایه فعالیت اجتماعی برای احیای جامعه خود استفاده کنند.
والاس در حالی که از شکل مطلقی از الگوی آسیبشناسی روانی حمایت میکرد، نتیجه میگرفت که تجربه بینش دینی به خودی خود آسیبشناسانه نیست؛ بلکه برعکس، آغاز فرایندی به هم پیوسته و اغلب درمانی است که افرادی که سابقاً بیمار بودهاند، تحت اضطراب شدید انجام میدهند.
نظریه والاس بر اهمیت الگوی آسیبشناسی روانی تأکید کرده است. والاس معتقد است، بسیاری از جنبشهای اجتماعی که بهلحاظ تاریخی تأثیرگذار بودهاند و شاید همه ادیان اصلی بر اساس اصول آن نشئت گرفتهاند. این نظریه وستون لا بار است. او معتقد بود در آغاز هر دینی بدون استثنا کیش بحرانی نامیده میشد. او این واژه را برای فرقههایی به کار میبرد که طبق الگویی که والاس توصیف کرد به وجود آمدهاند.
او در میان نمونههای بسیار به طور خاص مسیحیت را هم یک فرقه بحرانی توصیف میکند. لابار در سنت راست فرقه فرویدی، منبع بینش بنیانگذار فرقه را این گونه مشخص میسازد:
خدا تنها رؤیای یک شمن درباره پدرش است. او میگوید دشمن انسانی نابالغ است که با ناامیدی به جبران نابسندگیهایش از جمله نابسندگیهای جنسی نیاز دارد و برای خودش در جست و جوی جبرانهای جادویی است. او جبرانکنندهها را برای استفاده افراد عادیتر هم ایجاد میکند.
منبع: لورن داوسون، فرقهها و جنبشهای نوین دینی، ترجمه کوثر طاهری و سمانه غلامی، صص ۱۴۴- ۱۵۲
