استر در دربار احشوروش
در زمانهای قدیم پادشاهی به نام «احشوروش» از هند تا حبشه، بر ۱۲۶ ایالت سلطنت میکرد. وی در سال سوم سلطنت مهمانی بزرگی ترتیب داد تا شکوه پادشاهی و ثروت و افتخار خود را به همه نشان دهد. این مهمانی ۱۸۰ روز ادامه داشت.
پس از سپری شدن این ایام، پادشاه برای کسانی که در شهر شوش (پایتخت) زندگی میکردند، مهمانی مفصلی را به مدت هفت روز در حیاط کاخ ترتیب داد.
«وشتی» ملکه هم برای خانمها در کاخ خود که از آن احشورش بود، ضیافتی ترتیب داده بود. در روز هفتم پادشاه به «مهومان» دستور داد ملکه را بیاورید، ولی وشتی خودداری کرد؛ زیرا در آن روز بدنش مبتلا به برص شده بود.
پادشاه بسیار عصبانی شد و از دانشمندان و منجمان خواست مجازاتی برای ملکه وشتی در نظر بگیرند. مهومان در حضور پادشاه و وزرا گفت: اگر پادشاه مایل است، در قانون پارس و ماد نوشته شود که پادشاه از خطای ملکه چشم پوشی نمیکند و مقام او را به شخصی بهتر از او واگذار مینماید.
پادشاه مأمورانی به تمام ایالات تحت سلطنتش فرستاد تا دختران جوان زیبا را به شوش (پایتخت) نزد «هگه» خواجه سرای پادشاه بیاورند و وسایل آرایش آنها را تأمین نماید تا پادشاه یکی از آنها را بهجای وشتی انتخاب کند.
«استر» هم را به کاخ پادشاه آورند، ولی استر [یهودی] قوم و زادگاه خود را به کسی نگفت؛ چون مردخی [خویشاوند استر] به او دستور داده بود، این مطلب را اطلاع ندهد.
در یکی از روزهایی که مردخی نزدیکی یکی از دروازهها نشسته بود، دو نفر از نگهبانان پادشاه بهنام «بیگتان» و «ترش» خشمگین شده و قصد جان پادشاه را کردند، مردخی این موضوع را به استر ملکه اطلاع داد و استر هم این حرف را از قول مردخی به پادشاه گفت.
پس هر دو نگهبان را یافتند و به دار آویختند. تمام کسانی که زیر سلطه پادشاه بودند، به هامان تعظیم و سجده میکردند، به غیر از مردخی صدیق و به همین خاطر هامان از مردخی بسیار خشمگین بود.
در اول ماه [ماه نیسان] از سال دوازدهم پادشاهی احشوروش هامان قرعه انداخت تا یک روز و یک ماه را انتخاب کند.
سرانجام قرعه به سیزدهم ادار افتاد. هامان به پادشاه گفت در کشور شما قوم پراکندهای وجود دارد که یهودی هستند و شایسته نیست، آنها را زنده بگذاریم. اگر پادشاه قبول کند، آنها را نابود کنیم و ده هزار بدره نقره به خزانه پادشاه واریز میکنم.
پادشاه قبول کرد و انگشتری را که همان مهر پادشاهی بود، از دستش درآورده به هامان داد و گفت نقرهها هم در اختیار خودت باشد و هر آنچه را که در نظرت خوب است، نسبت به آن قوم انجام ده.
کاتبان فراخوانده شده نامهها نوشته و مهر و به تمام ایالات فرستاده شد تا تمام یهودیان را در یک روز یعنی سیزدهم ادار بکشند و تمام اموالشان را غارت کنند.
وقتی مردخی از این امر مطلع شد، گریبان پاره و عزاداری کرد و نامه دستور قتل عام یهودیان را به فرستاده استر داد تا با پادشاه صحبت کرده و بر یهودیان رحم کند.
استر به مردخی گفت:
برو و همه یهودیان شوش را جمع کن و سه شبانه روز به خاطر من تعنیت بگیرند و چیزی نخورند و ننوشند. در روز سوم تعنیت، استر مقابل پادشاه ایستاد و با صدای بلند گریه کرد تا قومش بنه ییسرائل [بنیاسرائیل] را نجات دهد.
وقتی پادشاه، استر ملکه را دید در نظرش آبرو یافت و عصای طلاییاش را به طرف استر دراز کرد و گفت: چه در خواستی داری؟ استر گفت: اگر میخواهی درخواست مرا اجابت کنید به مهمانی که فردا، تو و هامان را دعوت میکنم، بیایید.
در آن روز هامان خیلی خوشحال از کاخ خارج شد، اما وقتی مردخی را کنار دروازه دید که به احترامش نمیایستد، بسیار خشمگین شد.
زن هامان (زرش) و دوستانش به او گفتند: بهتر است، دار بزرگی درست کنی و فردا صبح به پادشاه بگو تا مردخای را به دار بیاویزد و پس از آن با پادشاه به مهمانی برو.
هامان بلافاصله داری ساخت. سپس سراغ مردخی رفت و دید با ۲۲ هزار کودک گریان و عزادار مشغول خواندن تورا (تورات) است.
هامان بچهها را با زنجیر بست و با خود گفت: قبل از اینکه مردخی را به دار بیاویزم، این بچهها را خواهم کشت. بچهها تا نیمه شب با هم گریه میکردند تا اینکه خداوند بر آنها رحم کرد.
در آن شب خواب پادشاه بهم خورده و دستور داد، دفتر خاطراتش را بخوانند به خواست خداوند، خاطرهای را خواندند که مردخی، خیانت دو نگهبان را اطلاع داده بود.
پادشاه گفت: در عوض خدمتی که مردخی به من کرده چه پاداشی به او داده شده؟ گفتند: هیچ. فردا صبح زود هامان برای گرفتن اجازه به دار آویختن مردخی به کاخ آمد. پادشاه هامان را صدا زد و گفت: به کسی که پادشاه او را خیلی دوست دارد و مایل است، به او پاداش دهد چه باید کرد؟
هامان نزد خود فکر کرد، پادشاه به چه کسی بیش از من علاقه دارد. پس گفت: باید لباسی که پادشاه میپوشد و تاجی که پادشاه بر سرش میگذارد به یکی از وزیران پادشاه داده تا بر تنش کند. پادشاه گفت: عجله کن و همان که گفتی برای مردخی یهودی انجام بده.
پادشاه در دومین روز مهمانی هم به استر گفت: هر درخواستی داری بگو تا برایت برآورده کنم. استر جواب داد: اگر من نزد شما آبرو یافتهام افراد قومم را در ازای تمنایم نجات بده؛ زیرا دستور داده شده که من و قومم را تباه کنند و بکشند و از بین ببرند.
پادشاه به استر ملکه گفت: چه کسی میخواهد چنین کند؟ استر گفت: همین هامان شرور.
«حرونا»، یکی از مأموران پادشاه نیز به او گفت که هامان در خانهاش داری برای مردخی صدیق که جان پادشاه را نجات داده، ساخته است.
وقتی پادشاه این را شنید، گفت: خود هامان را بر آن دار بیاویزید. وقتی هامان را به داری که برای مردخی ساخته بود آویختند، خشم پادشاه آرام گرفت.
پادشاه انگشترش را که به هامان داده بود، به مردخی داد و استر هم خانه هامان را در اختیار مردخی گذاشت.
در روز بیست و سوم سیوان، کاتبان پادشاه فراخوانده شدند و به دستور مردخی به نام پادشاه برای تمام شهرها نوشتند که یهودیان آزاد هستند و اجازه دارند، برای دفاع از خود جمع شده و تمام دشمنان خویش را از بین ببرند.
این نامهها به مهر پادشاه ممهور شدند. برای یهودیان روشنی و شادی و شادمانی و عزت به ارمغان آمد. مردخی با لباس فاخر و تاج طلایی به میان مردم آمد، در هر شهر و دیاری که حکم پادشاه میرسید، بسیاری از افراد کافر، یهودی شدند؛ زیرا قدرت خداوند را دیده و ترس یهودیان بر آنها افتاده بود.
در سیزدهم ادار، همه یهودیان با دشمنان خود جنگیدند و آنها را به دم شمشیر زده کشتند و هلاک کردند و با ایشان هر چه خواستند کردند.
در شوشن پایتخت یهودیان، ۵۰۰ نفر از دشمنان خود را از بین بردند و «پَرِشَنداتا، دَلفُن، اَسپاتا و پوراتا، اَدَلیا و اَریداتا و پَرمَشتا، اَریسَی، اَریدی و وَیِزاتا» (که) ۱۰ فرزند هامان، پسر همداتا (که دشمن یهودیان بودند) به قتل رسانیدند، اما دستان خود را به غارت و چپاول دراز ننمودند.
در آن روز شمار کشتهشدگان در شوشن به اطلاع شاهنشاه رسید. وی به استر ملکه گفت: دیگر چه درخواستی داری تا برایت برآورده گردد؟
استر در جواب گفت اگر شاهنشاه را پسند آید. فردا را نیز به یهودیان شوشن امکان داده شود که طبق روش امروز رفتار کنند و ۱۰ پسر هامان را نیز به دار بیاویزند.
شاهنشاه گفت که چنین شود و این حکم در شوشن اعلام گردید و ۱۰ پسر هامان را دار زدند و یهودیانی که در شوشن بودند، در روز چهاردهم ماه ادار نیز جمع شده و در شوشن ۲۰۰ تن از دشمنان خود را کشتند ولی به اموال ایشان دست درازی ننمودند و سایر یهودیانی که در استانهای شاهنشاهی بسر میبردند، دور هم گرد آمده و از جان خود دفاع نمودند و از دشمنان خویش آرامش یافته و از عدویان خود ۷۵ هزار تن را از بین بردند. اما هیچ گونه دست درازی به اموال آنان ننمودند.

یهودیانی که در شوشن بودند، در روز سیزدهم و در چهاردهم آن جمع شده و در روز پانزدهم آن آرامش یافته و آن را روز ضیافت و شادمانی قرار دادند.
استر و مردخی همه این اتفاقات را در کتابی به نام مگیلت استر نوشتند. به همین دلیل است که امروز در پوریم، مگیلا میخوانیم.
پس از آن، مردخای شرح این وقایع را نوشت و نامههایی به تمام یهودیانی که در تمام کشورهای شاهنشاه احشوروش، چه دور و چه نزدیک بودند، فرستاد که بر خود برای همیشه قبول کنند که روز چهاردهم ماه ادار و روز پانزدهم آن را در هر سال عید بگیرند و مقرر شد که هر کسی هدیهای برای دوستش بفرستند و به نیازمندان اعاناتی بدهد.
یهودیان همه را انجام داده و بر خود و بر نسلهای خود و بر تمام کسانی که به آنها بپیوندند، رسمی را که نقض نشود، قبول نمودند که این دو روز را برحسب نوشته و زمان آنها همه ساله انجام دهند و استر ملکه، دختر اَوی حییل و مردخای یهودی با تأکید تمام، نامهها نوشتند که یهودیان، مطالب این طومار دوم پوریم را نیز انجام دهند.
همچنین به همه یهودیانی که در ۱۲۷ کشور امپراطوری شاهنشاه احشوروش بودند، نامههایی حاکی از صلحجویی و حقیقتطلبی فرستادند که مراسم این روزهای پوریم را در اوقات خود انجام دهند.
همانطور که مردخای یهودی و استر ملکه برای آنها مقرر کردند و به همانگونه که آنها بر خود و بر نسلهای خود مراسم روزه و تضرع برآوردن را تقبل نمودند. فرمان استر مطالب این پوریم را تأیید نمود و در طومار نوشته شد.
ارتباط با ما: ferghepajoohi@gmail.com
